خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





بیا تو!!

    حوالی نیمه شب بود که رفتم تو حیاط مسواک بزنم...صدای دختر همسایه که تا به حال ندیدمش ولی میدونم یک سال ازم بزرگتره به وضوح شنیده میشد...نمیدونم چرا ولی گوش کردن به حرفاش برام جذاب به نظر رسید؛اول مشغول احوال پرسی بود یه جاهایی هم اینقدر تن صداش می اومد پایین که شک دارم طرف مقابلش هم میشنید یانه!مادرش مدام صداش میزد:

    _مریم!!بیاتو سرده!(ولی انگار از ترس پدر خانواده بود که حرف دیگه ای نمیزد!)

    _الان میام...پالتو پوشیدم...

    الانش چیزی حدود بیست دیقه به طول انجامید!مادر پیاپی صداش میزد و مریم با اعصاب خرد دست به سرش میکرد،یه بار که این کارو کرد انگار کنترل صداش از دستش خارج شد و با بغض گفت :آره...من به خاطر تو با همه جنگیدم،جلوی همه وایسادم...ولی تو... دیدمت تو خیابون؛دیدمت وقتی دست انداخته بودی گردنش...میخوای بگم چی پوشیده بودی؟یه پیرهن سرمه ای و شلوار جین!خیلی نامردی...خیلی...

      انگار متوجه شد که چه قدر صداش رفته بالا،دوباره کنترل اوضاع رو به دست گرفت...

    _به خاطر تو؟؟تو کی هستی؟اصلن چی داری؟؟!


     

    حرفاش خیلی طولانی شده بود،پاهام احساس خستگی میکرد و چشمام احساس خواب آلودگی... نمیدونم این مکالمه چه قدر طول کشید ولی من تصمیم گرفتم برم تو اتاق و بخوابم...دیگه همه چیز دست گیرم شده بود...

     

     

     

     

     


    این مطلب تا کنون 9 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : صداش ,خیلی ,انگار ,صداش میزد ,
    بیا تو!!

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده